الشيخ الصدوق ( مترجم : مسترحمي )

120

علل الشرايع ( فارسي )

قبول ندارى سخن مرا ) از اين طفل بپرس كه كداميك از ما ارادهء ديگرى را نموده بوديم ، خداوند طفل شيرخوار را ( كه هفت روزه و گويا خواهر زاده زليخا بوده ) براى بيان قضيه و فصل قضاوت گويا فرمود ، و ( حق و حقيقت مطلب را به زبانش جارى كرد و ليكن بطور سربسته كه خارج از ادب و نزاكت نباشد ) گفت اى پادشاه نظر كن به پيراهن يوسف اگر از پيش روى او دريده يوسف ارادهء خيانت نموده ( و زليخا راستگو است ) و اگر از پشت سر دريده زليخا قصد يوسف كرده ( و زليخا دروغگو است ) . پادشاه چون اين سخن را از آن طفل ( بر خلاف طبيعت و عادت ) شنيد به سختى ترسيد و مضطرب شد و نگاهى به پيراهن يوسف كرد و مشاهده نمود كه از عقب سرش دريده شده است ، بزليخا گفت كه اين ( شكايت و تظاهر بعفت نمودن و تهمت به ديگرى زدن ) از مكر و حيلهء شما زنانست . و سپس رو كرد بيوسف و گفت اين قصه را پنهان دار كه كسى آن را نشنود ( و كار برسوائى نكشد ) ليكن يوسف قضيه را به ديگران نقل نمود تا انتشار پيدا كرد ، و زنان مصرى ) زبان بملامت زليخا گشودند و ) گفتند كه زن عزيز عاشق غلامش شده و او را بسوى خود ( براى كام دل گرفتن ) ميخواند ( و غلامش اجابت نميكند و تسليمش نميشود ) . چون اينخبر بزليخا رسيد زنان ( رجال شهر ) را بقصر سلطنتى دعوت كرد و مجلسى بياراست و لوازم پذيرائى و غذا و ميوه آماده و مهيا نمود و ( پس از آنكه همگى دعوتشدگان آمدند ) براى ايشان ترنج ( نوعى از ليمو است ) آورد و بدست هر يك از ايشان كاردى داد ، و ( از اطاق خارج شد و ) بيوسف گفت داخل شو بر زنان آن حضرت بناچار بمجلس آنها رفت و زنان مصرى چون نظر بيوسف نمودند او را بزرگ شمردند و ( از حسن و جمالش حيران شدند بطورى كه بجاى ترنج ) دستهاى خود را بريدند و گفتند حاشا كه اين غلام از جنس بشر باشد ( زيرا هيچ چشمى مانندش را نديده و گوشى وصف او را نشنيده و چنين حسن و جمالى در قلب و خاطرهء